پایگاه خبری مفاز -در فضای مهآلود و تار حکومت قاجار که چشم چشم را نمیدید، از سر اینکه حکومت در ادارهی امور ایران، اوضاع قمر در عقربی داشت و از طرف دیگر با بلواهای بیسابقه سیاسی و نظامی غرب، در موقعیتی درونگره قرار گرفته بود؛ مردم در یک سرگردانی و واگرایی عجیبی به سر میبردند.
همزمان ترکشهای انقلاب فرانسه آن سر دنیا، انژکتور جنبشهایی سراسری شده بود. در جمعهای روحانیون و روشنفکران، ایدهها و خواستههای ارتزاقشدهی انقلاب فرانسه، از جمله آزادی و قانون، لقلقهی زبانها شده و کمکم جامعه پذیرای ایدههای مردمی شده بود.
ایدههایی که از پیچ و تابهای غامض بیرون زده و عمومیت پیدا کرده بودند و مثل سنگی که از سینه برفپوشِ کوهستان افتاده و رفتهرفته به بهمنی بزرگ تبدیل شده باشد. این بهمن، نهضت مشروطه بود که البته طولی نکشید، با ورود فرقه بهائیت فرو نشست و آب رفت.
در جنبش مشروطه، روحانیون نقش عمدهای داشتند که پرچمدارشان حاج شیخ فضلالله نوری بود که در آخر با حضور بهائیت در نهضت، عطای مشروطیت را به لقایش بخشید.
درباره تفکرات این گروه ناظمالاسلام چنین قلم میزند: «در جلسهای در حضور شاه [صحبت از مشروطه بوده است] سلطانالعلماء… عرض کرده بود اين لفظ مشروطه را که منافی با دين است در زبان مبارک نياوريد. حاج شيخ فضلالله گفت: مشروطه خوب لفظی است. شاه دستخط مشروطه را دادهاند…مشروطه بايد باشد ولی مشروطه مشروعه و مجلس محدود، نه هرج و مرج.»
نهضت دینی-مردمی مشروطه اواخر سلطنت ناصرالدینشاه سر از خاکبیرون آورده و در زمان مظفرالدینشاه قد کشیده بود. در واقع مشروطه به مدد علما و مردم آمده بود که نظام سلطنتِ یله و مطلقه در ایران را برچیند و نظامی مردمی بنا کند. اتفاقا به نیمچه پیروزیهایی رسیده بود که روس و انگلیس کمافیالسابق از ترس این نهضت، بازوهای خود را برای به انحرافکشیدن جنبش، وارد بازی کردند؛ تشکیلات بهائیت و فراماسونری.
آنچه صاحب این قلم را به نوشتن به بهانۀ «نهضت مشروطه» وا داشت، بازنگری تاریخی قضیهی مشروطیت و خط و ربط بهائیت با آن است.
رویدادی که از قضا بسیار مهم و تاریخساز بود، که تا همین امروز کمتر به آن پرداخته شده است.
ادوارد براون؛ شرقشناس، با تشکیک نسبت به نحوه برخورد بهائیها با نهضت مشروطه، سه تئوری از آستین بیرون میکشد.
تئوری اول؛ عباس افندی از شرکت در مسائل سیاسی، به کل دست شسته بود.
تئوری دوم؛ بیداری مردم در نهضت مشروطه در ایران را حاصل دسترنج نیروی معنویت بابیت و بهائیت میدانست.
تئوری سوم: بهائیها فیالحقیقه مخالف خونی مشروطه بودند و تا پایان پشت شاه ایستادند.
براون در ادامه، نظریهی سوم را سوا میکند و مینویسد:
«من مطمئن نیستم که کدام یک از این سه نظریه حقیقت دارد اما غالباً از دوستان ایرانی خود این سؤال را میپرسم که یک بهائی بین ایرانی قدرتمند و مستقل که اسلام دین رسمی آن است و یا ایرانی که ایالتی از روسیه تزاری گردیده و بهائی گری دین آن شده کدام را انتخاب میکند؟»
او با اشارکی به باور بهائیها به جهانوطنی معتقد است که طبیعتا آنها ایران طفیل و وابسته به روسیه که بهائیگری دین اول آن شده را ترجیح میدهند.
سخنان ادوارد غبار مظلومنمایی را از سر روی بهائیها میزداید و آنها را بیروتوش پیش روی مخاطب قرار میدهد.
فعالیت بهائیان در نهضت مشروطه در محور اهداف انقلابی ملت ایران و علمای مشروطه جا نمیگیرد و بلکم درست پشت به این اهداف جلو میرود.
در این دوران عباس افندی (عبدالبهاء) که کرسی رهبری بهائیان را سفت چسبیده بود، پشت محمدعلیشاه در میآید و مشروطهخواهانی را که کمشدن نفوذ سلطنت را منتج به عزت ملت میدانند، جاهل میخواند. و تمام مشکلات را حواله میدهد به قشر مذهبی؛ روحانیت.
ملاقاتهای عبدالبهاء با دوست محمدخان معیرالممالک (داماد ناصرالدینشاه)، جلالالدوله (پسر ظلالسلطان)، سید حسن تقیزاده، میرزا محمد قزوینی و سردار اسعد بختیاری در جایجای اروپا نشان از این دارد که بهائیت برخلاف ادعایشان که با سیاست پدرکشتگی دارند، علنا با مشروطه ارتباط داشتهاند.
حتی جلال آل احمد نویسندهی نامی، معتقد بود که بهائیها بهکلی منکر مقصربودن حکومت هستند و در عوض فقط چسبیدهاند به روحانیت و ایشان را به عنوان مقصر اول و آخر عدم پیشرفت مملکت بیان میکنند. غافل از این که اصلا استعماری هم این وسط وجود دارد و از طرف حکومتهای دستنشانده، بر آتش این استعمار و پریشانی اقتصادی دمیده میشود.
نفوذ لژهای فراماسونری
در دوران مشروطیت وردست لژهای فراماسونری، انجمنهای دیگری در لوای مخفی، سهم بزرگی در نفوذ به نهضت و به انحراف کشاندن روندگی مشروطیت در پیچ تند تاریخ داشتند.
از جمله این انجمنها؛ کمیته انقلاب و کمیته تروریستی مجازات بود که بر اکثر صندلیهای آن، بابیها و بهائیهای زخمخورده و کینهبهدلان از دوایر حکومتی قاجار، لمیده بودند.
آنها پیشتر، نهضت تنباکو و لغو سایر قراردادهای استعماری، برایشان درس عبرتی شده بود که بدون حضور علماء و تأیید آنان نمیتوانند کار را جلو ببرند. فلذا طی تدبیراتی رفتند سراغ تکتک علما تا آنها را وارد بازی کنند که البته تیرشان به سنگ خورد.
فیالمثل سید اسدالله خرقانی را به نجف فرستاند تا با آیتالله آخوند محمد کاظم خراسانی، شیخ عبدالله مازندرانی، و آقا میرزا خلیل تهرانی و نیز سید کاظم یزدی از در دوستی وارد شود، که موفق نشد.
در حقیقت حضور و فعالیت بابیان و بهائیان در کمیته انقلاب و مجازات، لژ بیداری و دیگر انجمنهای خرد و کلان همگی در جهت دستبهسینگی انگلیس بود تا در نهایت با پس زدن حکومت قاجار و روی کار آمدن یک دیکتاتوری چغر، زمینه مطلوب را برای کمالیابی خواسته اربابان استعمارگر خویش فراهم آورند.
نقل قولهای عباس امانت، نویسنده بهائی دانشنامه ایرانیکا درباره این تأثیر جای تأمل دارد. وی با اشاره به رخنه بابیها و حضور دست کم شش خطیب بزرگ انقلاب مشروطه از میان آنها، فعالیتشان را اینگونه شرح میدهد:
«بابیها با پایبندی به اصل تقیه، هیئتی کاملاً اسلامی به خود گرفته، از مختصر حیات مجدد، طی سلطنت مظفرالدینشاه، بهرهمند گردیده و همزمان با بسط استیناف ایشان، فراسوی هسته اصلی بابیها، شبکهای نوپا از تجمعات و انجمنها به تدریج پا به عرصه سیاست نهاد که هم اصلاحطلبان مذهبی و هم سکولارهای معارض، از آن استقبال کردند. این گروههای رادیکال همچنان به آرمان قدیمی بابیها که همان مخالف تودهای با علمای محافظهکار و حاکمان قاجار باشد، وفادار ماندند.»
با وجود رخنهی بابیها و بهائیان در انقلاب مشروطه، شیخ فضلالله نوری دست از مشروطیت میشورَد. در لوایح ایشان آمده است که:”سالهاست دو دسته اخیر از اینها در ایران پیدا شده و مثل شیطان مشغول وسوسه و راهزنی و فریبندگی عوام اضل منالانعام هستند یکی فرقه بابیه است و دیگری طبیعیه. این دو فرقه لفظاً مختلف و لباً متفق هستند و مقصد صمیمی آنها نسبت به مملکت ایران دو امر عظیم است یکی تغییر مذهب و دیگری تبدیل سلطنت.” (لوایح شیخ فضل الله نوری)
محور فعالیت کمیتهی مجازات، ترورهای مرموز و زنجیرهای بود که سایهبهسایه مشروطه، موجی از خشونت به راه انداخته بود؛ مانند ترور نافرجام و مشووم شیخ فضلالله نوری به دست یکی از سرجنبان کمیته مجازات به نام کریم دواتگر، و پس از آن ترور افرادی چون سیّد عبدالله بهبهانی. در واقع برنامه افراطی و ترور این گروه، زمانی کلید خورد که هنوز مشروطهخواهی در صبح بهار خود وقت میگذراند و مردم و انقلابیون امیدوار به مشروطیت بودند و هنوز مقولهای به نام دلزدگی وسط نیامده بود.
اعضای کمیته مجازات، با هر معیاری لباس نیروهای انقلابی یا واخوردگان مشروطه برایشان گشاد بود. اما عامداً و آگاهانه، با شگردهایی در اعلامیههای کمیته مجازات سعی بر این داشتند که تا انگیزه آنها دینی و انقلابی وانمود شود.
بانیها و اعضای اصلی این کمیته از افرادی چون سرتیپ “اسدالله خان ابوالفتح زاده”، سرتیپ “ابراهیم خان منشی زاده”، “محمد نظر خان مشکات الممالک”، “احسان الله خان دوستدار”، “میرزا محمد خان نجات خراسانی”، سردار “محیی” (برادر میرزا کریم خان رشتی، جاسوس معروف انگلیس) “کریم دواتگر” و “میرزا علی اکبر ارداقی” شکل گرفته بود، که اغلب آنها از وابستگان به فرقهی بهائیت بودند.
برای مثال بذر مرکزی کمیته مجازات، “ابوالفتحزاده” (به عنوان رئیس کمیته) و “منشیزاده” و “مشکاتالممالک” بودند؛ و مهدی بامداد در کتاب شرح رجال ایران، سرتیپ “اسداللهخان ابوالفتحزاده” و “منشیزاده” را منتسب به پیروان فرقهی بهائیت میداند. بر این قضیه، عبدالله متولی، نویسنده کتاب کمیته مجازات نیز صحه میگذارد و حتی مضاف بر دو نفر نامبرده، مشکاتالممالک را هم به لیست بهائیها اضافه میکند.
زمانی که اسماعیلخان رئیس سیلوی تهران توسط کمیته مجازات ترور میشود، شبنامهای از سوی این کمیته مجازات بیرون میرود که اجرای این ترور را گردنگیر میشود و ضمن بیان آرمانهای ظاهراً انقلابی، خودش را به ترسانیدن سایر افراد و مسئولان مشغول میدارد.
یکی دیگر از اعضای کمیته مجازات به نام میرزا علیاکبر ارداقی، در خاطرات خود با توجه به این شبنامه مینویسد که: «انتشار این شبنامه، به مراتب بیشتر از قتل میرزا اسماعیلخان، تولید وحشت و اضطراب کرد. من و عمادالکتاب، افراد گمنامی بودیم و سه نفر دیگر نیز بهائی بودند. لذا این خود موجب شد، که کسی دربارهی ما پنج نفر سوءظنی نبرد…».
در نهایت عملیات تروریستی و قتلهای پشت سر هم کمیتهی مجازات و دیگر کمیتهها در دوران مشروطه، زیرپوستی یک تشنج خطیر و عمیق ایجاد کرد، که در پیاش تأثیرات روانی، تبلیغی و فرهنگی کلانی بر جای گذاشت؛ و در حد فاصل چهار سال، آنچنان مسامحکاری در مردم به وجود آورد، و ساختوکار سیاسی کشور را چنان غیرفعال و بیکنش کرد، که ممکن بود عنقریب مشروطیتِ نزار از دست برود که اتفاقا در نهایت با هجوم چند صد نفر قزاق به سرکردگی رضاخان میر پنج از قزوین، پایتخت کشور دو دستی تقدیم رضاخان شد. و با سقوط حکومت قاجار، مشروطیت از چاله در آمد و به چاه دیکتاتوری پهلوی افتاد. حکومتی که دست بهائیت را برای کارشکنی در امور مملکت باز گذاشت.
در آخر یک پیشنهاد مهم؛ پژوهش نغول و دقیق سیدمقداد رضوی در کتاب «تاریخ مکتوم» (نشر شیرازه) را برای مطالعه و فهم هرچه دقیقتر این برههی تاریخی پیشنهاد میکنیم. پژوهشی که در آن خبری از بازنماییهای یکسویه و جانبدارانه نیست و نگاهی تازه و پر کند و کاو بر آن مقطع تاریخی دارد.
منابع:
۱. غلامحسين زرگري نژاد، رسائل مشروطيت، ص ۴۸۵.
۲.ادوارد براون، انقلاب مشروطیت ایران، ترجمه مهدی قزوینی، ص ۳۵۵
۳.اشاره به این سخن بهاءالله است که: لیس الفخر لمن یحب الوطن بل لمن یحب العالم. «افتخار بر آن کس نیست که وطن را دوست دارد، بلکه از آن کسی است که جهان را دوست دارد.»
۴.محمدرضا فشاهی، تحولات فکری و اجتماعی در جامعه فئودالی، ص ۲۳۵.
۵.حسین آبادیان، بحران در مشروطیت، ص ۲۹۹.
۶. جلال آل احمد، در خدمت و خیانت روشنفکران، ج۲، ص ۲۴۳
۷.مریم جواهری، نقش علما در انجمنها و احزاب دوران مشروطیت، ص ۹۳
۸.مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، در مشروطه چه گذشت، صص ۱۲۰-۱۲۱.
۹.مهدی بامداد/ شرح رجال ایران. جلد اول، تهران، بینا، بیتا، ص ۱۱۲.
عبدالله متولی/ کتاب کمیته مجازات.
۱۰.خاطرات علی اکبر ارداقی.

















