به گزارش مفاز؛ آنها موضوع را به تهران گزارش دادند و سه نفر از تهران و یک نفر از تبریز با یک حالت طلبکارانه آمدند و فکر می کردند که می توانند مرا قانع کنند. بعد از چند ساعت بحث و گفتگو قبول کردند که از دست آنها کاری ساخته نیست و تصمیم من خیلی جدی است . بلند شدند و رفتند خانه یکی از خادمین آنجا شور و مشورت کردند و به این نتیجه رسیدند که باید برای برگرداندن من و اینکه خبر به جامعه مسلمان درز نکند و مسلمانان با محبت ما را اسیر خود نکنند خانم های جامعه بهائی را وادار کنند که به هر شکل ممکن بیایند خانه ما و با عز و التماس ، اعضای خانواده و همسرم را مجبور کنند که بگوید اگر مسلمان شوی من از تو طلاق می گیرم تا این تهدیدها باعث شود که من برگردم و این راه را ادامه ندهم . به این ترتیب صبح روز بعد حدود ۳۰ خانم پیر و جوان به خانه ما آمدند که باعث تعجب همسایه ها شد که چه مشکلی پیش آمده که اینها آمدند و همه شان هم گریه و زاری می کنند ؟ آنها با یک حالت پریشان آمدن انگار کسی مرده ، خانم همسایه پرسید چه مشکلی پیش آمده کسی مرده . گفتم نه ، به این دلیل است که من مسلمان شدم خانم همسایه بسیار بهت زده شد. در همین حین همان خانم همسایه ای که من به صراحت به او گفتم که ما مسلمان شدیم ، رفته بود و چند نفر از همسایه های مسلمان را خبر کرده بود و آنها هم با یک حالت غیر مداخله گرانه آمده بودند جلوی در خانه و مترصد اجازه من بودند که بگویم اینها را بیرون کنید منتها من به احترام گذشته و چون اینها مهمان بودند چنین تقاضایی از همسایه ها نکردنم . خیلی جای تعجب بود که بسیاری از خانم ها با یک حالت اعتراض و عجز ولابه و مثل اینکه یک عزیز از آنها مرده باشد با یک تضرع لباس من را گرفته بودند و ایقدر گریه کرده بودند که شاید نصف لباس های من تر شده بود یعنی اینقدر برایشان مهم بود کاملاً متوجه شدم که این یک دستورتشکیلاتی است که به آنها سپرده شده که کاری بکنید تا او تحت تأثیر در خواست شما واقع شود و نتواند مقاومت کند و مجبور به عذر خواهی شود . این قضیه تا چند ساعت ادامه داشت و من در اتاق و حال رفت و آمد می کردم و آنها هم کشان کشان با لباس های من خودشان را می کشاندند و می آمدند . بعضی به سینه شان می کوبیدند ، موی سرشان را می کندند ، واویلا می گفتند واز اینجور مسائل که در خانواده هایی که عزیزی را از دست می دهند رایج است .

















