به گزارش مفاز؛ مادرم بعد از فوت پدرم با ما زندگی می کرد به محض اینکه ما اعلام عمومی کردیم که مسلمان شدیم به خواهرم در تهران اطلاع دادند ایشان هم به سرعت با یک ماشین دربستی آمد و مادرم را برد . من اعتراض کردم که چرا می خواهی او را به شهر غریب ببری ، می گفت یک وقت مادرمان می میرد و شما با اصول اسلامی او را دفن می کنید و مسجد مراسم می گیرید و این خلاف شئونات ماست . بعد از چند سال هم مادرم فوت کرد که به ما گفتند مبادا به تهران بیایید چون کارشما باعث شد که ما همه سرافکنده بشویم . به هر حال همه با ما قطع رابطه کردند . سه برادر دارم که یکی از آنها نماینده جامعه بهائی در یمن است و یکی در در تهران دبیر بازنشسته است و یکی دیگر هم در شمال کشور مشغول کارهای فنی است . به هر حال هیچکدام در این مدت به من زنگ هم نزدند و هیچ تماسی نگرفتند . وقتی پدر همسرم فوت کرد گفتم نرو ، آنها چیزی می گویند و تو نمی توانی تحمل کنی ولی گوش نکرد و رفت ، برادرش دستش را گرفته و او را از مجلس بیرون کرده بود . به او گفته بودند پدر به خاطر شما دق مرگ شد و مرد ، نمی خواهیم شما بیایید .
واکنش اقوامتان که در تشکیلات بهایی بودند چطور بود
مادرم بعد از فوت پدرم با ما زندگی می کرد به محض اینکه ما اعلام عمومی کردیم که مسلمان شدیم به خواهرم در تهران اطلاع دادند ایشان هم به سرعت با یک ماشین دربستی آمد و مادرم را برد . من اعتراض کردم که چرا می خواهی او را به شهر غریب ببری ، می گفت یک وقت مادرمان می میرد و شما با اصول اسلامی او را دفن می کنید

















