اخبار ویژه

از مهدکودک خانگی تا کلاس موسیقی؛ جایی که تبلیغ لباس آموزش به تن می‌کند جذب آرام؛ حجتیه نسل تازه‌اش را چگونه می‌سازد؟ بهائیت؛ از مرکزیت حیفا تا جاسوسی در جنگ رمضان اولین پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی نشست نقد و بررسی فرقه ضاله بهائیت و تفکر انحرافی انجمن حجتیه روز گذشته با حضور حجت‌الاسلام امیدعلی صوفی در دانشگاه سیستان و بلوچستان برگزار شد. فرقه ها بنیان خانواده را هدف گرفته اند دشمن با فرقه‌های نوظهور، سبک زندگی را تغییر می‌دهد کرسی آزاد اندیشی بررسی عملکرد بهائیت در جنگ ترکیبی ۱۲روزه یک ریشه، سه انحراف بزرگ… فرقه‌ها چگونه بر ذهن و رفتار افراد اثر می‌گذارند؟ روش‌های مجاب‌سازی فیزیولوژیک؛ وقتی فرقه‌ها با بدن شما ذهنتان را تسخیر می‌کنند به مناسبت شهادت امام رضا علیه السلام تهدیدات فرقه‌ها برای ایران؛ از گسست خانوادگی تا ابزار نفوذ نرم / یادداشت امیدعلی صوفی وقتی تورات بهانه ای برای ظلم می شود!

♥23

عشقی که از خاک فکه جوشید

  • کد خبر : 72909
  • 14 آذر 1403 - 15:34
عشقی که از خاک فکه جوشید
مسیحی بودم و از اقلیت‌های مذهبی ساکن تهران، به هیچ اصل اخلاقی و دینی پایبند نبودم و هر روز در باتلاقی که خودم برای خودم ساخته بودم بیشتر فرو می رفتم.

به گزارش پایگاه خبری مفاز، در گرگ و میش آسمان بود که اتوبوسی پر شده از جوانان دهه هفتادی‌ها و هشتادی‌ها به سوی فکه موتورش گرم شد.

من بودم و ۴۰ قصه روی هر کدام از صندلی‌های دور و برم. مطمئن بودم که هر یک از این ۴۰ نفری که همسفر این راه‌اند پایشان به داستانی غل و زنجیر شده که ختم به فکه می‌شود اما اینکه کدامشان میهمان روایت امروز می‌شود را سپرده بودم دست قسمت.

تمام جاده در حال مرور داستان‌هایی بودم که از او خوانده بودم مثلا آنجا که یکی از بانوان این سرزمین تعریف می‌کرد: آشنایی من با شهید ابراهیم هادی بطور اتفاقی در فضای مجازی رقم خورد و عکس او را فضای مجازی دیدم اما چون نسبت به آدم‌های مذهبی احساس خوشایندی نداشتم از نگاه کردن به او معذب بودم تا یک روز که همسرم کتاب سلام بر ابراهیم را به خانه آورد و خیلی کوتاه از او برایم گفت.

با شروع خواندن چند صفحه ابتدایی کتاب کاملا غیرارادی مشتاق خواندن تمام مطالبش شدم، بطوری که بارها آن کتاب را خواندم و هربار با خاطراتش اشک ریختم و خندیدم و هر بار بهتر از قبل عمق شخصیت شهید هادی را می‌فهمیدم تا آنجا که یک روز با همان وضع و اوضاع حجاب به گلزار شهدای بهشت زهرا رفتم و وجب به وجب قطعه ۲۶ را در جست و جوی مزار یادبودش بودم.

عشقی که از خاک فکه جوشید
راوی این قصه ادامه می‌دهد که کل قطعه ۲۶ را زیر و کردم و حتی از اشخاص حاضر در بهشت زهرا نشانی مزارش را جویا شدم و اما آن‌ها می‌گفتند چنین شهیدی در این قطعه نیست. آن روز زیارت مزار مطهرش نصیبم نشد و با قلبی شکسته بازگشتم اما بعد از چند ماه که بعد از پشت سر گذاشتن یک سری اتفاقات و گرفتن تصمیم نهایی به خدا رسیدم و محجوب و اهل نماز شدم. اولین باری که چادر به سر کردم راهی بهشت زهرا و قطعه ۲۶ شدم.درست همانجایی که ماشینم را پارک کردم، تصویر بزرگ شهید ابراهیم هادی در بالای مزار یادبودش و در مقابلم قرار گرفته بود، درست همانجایی که من دفعه قبل آن را مو به مو گشته بودم؛ مطمئن بودم که شهید هادی دوست نداشت من را با وضعیت قبلی حجابم ببیند.قصه‌اش آن‌جا زیبا شد که با همان ظاهر آراسته و جدیدش به میهمانی کانال کمیل هم دعوت می‌شود، جایی که برای خیلی‌هایمان میعادگاه نور است و میقاتگاه انقلابی است که رقم زننده‌اش سلامی است بر ابراهیم.
عشقی که از خاک فکه جوشید
دقایق پشت سر هم گذشتند و مسیر به سمت مقصد پایان یافت، حالا جلویم رمل‌های داغ سرزمینی است که خون هزاران شهید در تن داغ خود فرو برده است، کمی آن طرف‌تر، درست در چند قدمی پاهایم کانالی است که رازها از آخرین دم و بازدم‌های انسان‌هایی از جنس نور در سینه دارد.
عشقی که از خاک فکه جوشید

شیشه افکارم با یک جمله می‌شکند، از صدایی که تازه بغض قورت داده‌اش را شکانده و اشک‌هایش در چشمانش حلقه بسته‌اند.”هر چه که دارم را مدیون برادری‌ات هستم”؛ این را که گفت شروع کرد به هق هق کردن، برایم جالب بود بدانم مگر چه چیزی در او وجود دارد که اینگونه و هنوز از راه نرسیده شروع کرده است به گفتن. انگار حضور هیچکس را در اطراف خود حس نمی‌کند.آفتاب تیزی تشعشعات را به سر و رویمان می‌زد، نگران بودم که در زیر داغی نور خورشید و بی‌تابی‌هایش بدحال نشود، با ترس از آنکه نکند مزاحم خلوتش شوم جلو رفتم. بطری آبم را جلویش گذاشتم و آهسته کنارش نشستم.

عشقی که از خاک فکه جوشید
چادرش را از روی صورتش کنار زد. عینک گردش را در آورد، چشمانش خیس از اشک بودند. با صدای گرفته‌اش تشکر کرد.زانوهایش را خم کرد و دستانش را به دورشان پیچید.زبانم بند آمده بود و نمی‌دانستم سر صحبت را از کجا باز کنم. تنها یک سوال در ذهنم جرقه زد که بدون فکر کردن بر درست و غلط بودنش پرسیدم. با یکی از شهدای کانال کمیل نسبتی دارید؟سرش را به نشانه رد کردن به بالا انداخت و گفت اگر دنبال رد اشک‌هایم هستی به خاطر معجزه‌ای است که سال‌ها پیش شهید ابراهیم هادی در زندگی‌ام نشان داد و سال‌هاست مدیون راهی هستم که جلوی پایم گذاشت.دستش را گرفتم و در دستانم فشردم، در چشمانش زل زدم و گفتم خوش به حالت، چقدر عزیزی که نگاه شهدا را لمس کردی، آن هم چه شهیدی، ابراهیم هادی.

عشقی که از خاک فکه جوشید
بی‌مقدمه شروع کرد به گفتن: مسیحی بودم و از اقلیت‌های مذهبی ساکن تهران، به هیچ اصل اخلاقی و دینی پایبند نبودم و هر روز در باتلاقی که خودم برای خودم ساخته بودم بیشتر فرو می‌رفتم. یک سال در ایام نوروز با دوستانم تصمیم گرفتیم به خوزستان بیاییم. به خوزستان که رسیدیم تمامی هتل‌ها و مهمان‌سراها ظرفیت‌شان تکمیل بود و به پیشنهاد یکی از دوستان تنها راه چاره رفتن به سمت اردوگاه راهیان نور بود.لبخندی زد و ادامه داد: با آن وضعیت سر و وضع‌مان خودمان هم به تصمیم‌مان خنده‌مان می‌گرفت اما به خودمان آمدیم و در یکی از اتاق‌های اردوگاه بودیم. در اتاق عکس شهدای مختلفی نصب بود.سرش را روی پاهایش انداخت و گفت: شروع کردیم به تمسخر و حرف‌های نابجا که من هم به شوخی رو به روی یکی از عکس‌های شهدا ایستادم و گفتم این هم مال من.صبح روز بعد و موقع رفتن چشمم به عکس آن شهید خورد و دیدم که برخلاف بقیه هیچ نامی زیر آن عکس نیست و تنها نوشته شده است “دوست دارم گمنام بمانم”.

عشقی که از خاک فکه جوشید

بعد از چند روز که به تهران برگشتیم، به کتابخانه رفتم و دنبال کتاب مورد نظرم گشتم که کاملا اتفاقی توجهم جلب چهره‌ای شد که روی جلد کتابی چاپ شده بود، عکس همان شهید که در سفر خوزستان دیده بودمش اما هیچ نشانی از او نداشتم همان شهیدی که دوست داشت گمنام بماند.بطری آبی را که جلویش گذاشتم را باز کرد و جرعه‌ای نوشید و سپس ادامه داد: آن کتاب که کتاب سلام بر ابراهیم بود را هم گرفتم، علی رغم آنکه علاقه‌ای به چنین کتاب‌ها و شخصیت‌ها نداشتم اما از روی کنجکاوی شروع کردم به خواندن و کار به جایی رسید که دلم نمیخواست کتاب تمام شود.کتاب تمام شد و زندگی من تازه آغاز شد. همانجا بود که شروع کردم به مطالعه و تحقیق در مورد شهدا و پس از آن ادیان؛ ابراهیم شد هادی من برای اسلام…

عشقی که از خاک فکه جوشید

با چشمانی گرد و متعجب به او زل زده بودم و پرسیدم، شما مسلمان شدی؟برقی که جنسش افتخار بود در چشمانش می‌درخشید، همانطور که مشتی از خاک کمیل در مشتش گرفت گفت: بله انگار آن شب که من به شوخی گفتم این عکس هم مال من، شهید هادی جدی جدی من را انتخاب کرد تا فانوس و روشنی راه را جلوی پایم بگذارد.

عشقی که از خاک فکه جوشید

دل کویر فکه، جایی که خاک هر ذره‌اش عطر شهادت می‌دهد، داستانی شنیدم که مرا به اعماق وجودم لرزاند. داستانی از دگرگونی و تحولی شگفت‌انگیز که در سایه نگاه مهربان شهید ابراهیم هادی رقم خورده بود. این روایت، نه تنها حکایت از قدرت ایمان و عشق بود، بلکه نشان داد که مرزهای ایمان فراتر از هر قومیتی است و نور هدایت، راه را بر همه انسان‌ها می‌گشاید.در آن لحظه، در میان رمل‌های داغ فکه، به عظمت شهدا پی بردم و به این باور رسیدم که هنوز هم می‌توان در دل کویر، چشمه‌های جوشانی از امید یافت.

لینک کوتاه : https://mafaz.ir/?p=72909

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.