به گزارش پایگاه خبری مفاز، یکی از مسائل مهم در عرصه دین پژوهی و فلسفه دین، مسأله شر است که همواره ذهن متفکران دینی را به خود مشغول داشته است. معضل شر هنگامی پدیده میآید که از یک سو دین باوران به خدای قادر و عالم مطلق و خیرخواه محض اعتقاد دارند و از سوی دیگر آنان اموری نظیر بیماریها، آتشفشانها، زلزلهها، قتلها و غارتها و … مواجهند. سوال اینجاست که چگونه این دو مورد با هم قابل جمع خواهند بود.
فکرت نت به منظور تبیین مساله و پاسخ گویی به این تعارض مصاحبه ای را با دکتر محمد سربخشی؛ استادیار موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره) ترتیب دادند که شرح آن در ادامه در اختیار مخاطبین قرار میگیرد.
منشأ وجودی شر در عالم از نگاه فلسفه چیست؟
فلاسفه در بررسیها اینگونه بیان میکنند؛ زمانی که خداوند متعال مخلوق را میآفریند همین مخلوق بودن به معنای ناقص بودن است. پس بهصورت کاملاً طبیعی نقص پدید میآید. چون تنها موجودی که هیچ نقصی ندارد خداوند متعال است.
اصطلاحاً میگویند نقصی که در ذات مخلوق است بهعنوان یک شر نامبرده نمیشود، اما زمانی که این نقصها تشدید میشوند و به مرحله عالم ماده میرسد، فلاسفه میگویند که موجودات کثرت عرضی دارند یعنی در عرض هم موجودات کثیری داریم. درحالیکه در عوالم بالا کثرت عرضی وجود ندارد یا این کثرت هم وجود داشته باشد بهگونهای نیست که این موجودات مزاحم یکدیگر باشند اما در عالم ماده این کثرت عرضی و ویژگیهای مادی باعث میشود که با هم تزاحم پیدا کنند.
مثلاً فرض کنید سیلی میآید و خانهها را میبرد یعنی امکان ندارد در جایی هم خانه باشد و هم سیل از آنجا رد شود. چرا که اینها با هم تزاحم پیدا میکنند. بنابراین در نقطهای که سیل عبور میکند نباید خانهای وجود داشته باشد. زمانی که تزاحم حاصل شود شر پدید میآید.
از نظر فلاسفه عامل پیدایش شر وجود تزاحمی است که از کثرت موجودات مادی حاصل میشود. البته این امر خود به دو قسمت تقسیم میشود. بخشی از این تزاحمها در میان موجوداتی است که اختیار و شعور ندارند. مثلاً سیل و زلزله و آتشفشان و … که خانهها را میبرند و زمینهای زراعی را خراب میکنند.
زمانی که سیل از یک مسیر رد میشود نمیتوان آنجا خانه ساخت چون اگر هر چیزی باشد با خود میبرد که به این شر طبیعی میگویند. یعنی شری که بین موجودات طبیعی وجود دارد و تزاحم بین آنها ناشی از اختیار و شعور آنها نیست ولی بخش دوم شر اخلاقی است که ناشی از تزاحمی است که بین موجودات باشعور و مختار پدید میآید.
مثلاً فرض کنید برای نشستن روی یک صندلی بین دو نفر دعوا میشود چون روی یک صندلی دو نفر نمیتوانند بنشینند یا مثلاً میتوان قدرتهای سیاسی را مثال زد که در یک کشور دو نفر نمیتواند رئیسجمهور باشند. ازاینرو با هم مناظره و دعوا میکنند و ممکن است یک سری بیاخلاقیهایی انجام شود که اصطلاحاً به این رفتارهای غیراخلاقی و لطمه شخصی به شخص دیگر، شر اخلاقی میگویند. پس به طور خلاصه بیان میکنیم که ما در عالم دو مدل نقص داریم. یک نقص ذاتی مخلوقات که شر نیست و در ذات مخلوقات است و یک نقص که در اثر تزاحم موجودات عالم ماده پدید میآید. این نقص حاصل تزاحم موجودات عالم ماده را شر میگویند که دو نوع طبیعی و اخلاقی است.
مفهوم شر از نگاه اندیشمندان متفاوت است و آیا هر کس یک تعبیر خاصی از مفهوم شر دارد؟ و چرا این تفاوتها وجود دارد؟
در پاسخ این سؤال میتوان اینگونه بیان کرد که یک اختلاف جزئی بین علما وجود دارد که البته در تبیین شر یکسری تأثیراتی دارد. همه علما در این که شر یک مفهوم فلسفی و انتزاعی است اتفاقنظر دارند و اصطلاحاً میگویند مفهوم شر معقول ثانی فلسفی است. اختلافی که اشاره کردم ناشی از اختلافی است که در نحوه تحقق معقول ثانی فلسفی پیدا شده است.
در مورد معقول ثانی فلسفی دو دیدگاه وجود دارد بعضی از آقایان جوری تعبیر کردهاند که انگار معقول ثانی فلسفی واقعیت خارجی ندارد. نه اینکه هیچ ربطی به خارج نداشته باشد. اصطلاحاً اینگونه میگویند که معقول ثانی فلسفی ما بهازای خارجی ندارد اما منشأ انتزاع خارجی دارد. برخی از علما میگویند همین که منشأ انتزاع خارجی داشته باشد میتوان گفت ما بهازای خارجی دارد.
به بیان دیگر مساله این است که آیا شر بما هو شر در عالم خارج وجود دارد یا خیر؟ آنهایی که میگویند معقول ثانی فلسفی ما به ازا ندارد و منشأ انتزاع دارد معتقدند که شر به ما هو شر در عالم خارج وجود ندارد بلکه چیزی وجود دارد که از آن شر انتزاع میشود. مثلاً فرض کنید گرگ مزاحم وجود گوسفند میشود. از اینجهت به آن شر میگوییم. اما چیزی که در عالم خارج وجود دارد گرگ بودن است نه شر بودن، ما شر بودن را انتزاع میکنیم. اما طرف مقابل میگوید همین که گرگ در عالم خارج مزاحم وجود گوسفند است یعنی شر بودن، پس شر بودن هم در عالم خارج وجود دارد. یک اختلاف اینچنینی بین علما وجود دارد پس این اختلاف در تبیین فلسفه شر اثر میگذارد. بعضی از علما میگویند چون شر ما بازای خارجی ندارد و فقط منشأ انتزاع خارجی دارد؛ پس شر در اصل یک امر عدمی است نه یک امر وجودی. در مثال گرگ و گوسفند آن چیزی که شر است در واقع نبودن گوسفند است. چون گرگ گوسفند را از بین میبرد پس نبودن گوسفند است که شر است و نبودن گوسفند یک امر عدمی است بنابراین شر آفریدنی نیست.
آنها مسئله را اینگونه حل میکنند که خداوند اصلاً شری نیافریده است. چون چیزی که آفریده عبارت است گرگ و گوسفند است که امر وجودیاند و بما هو وجود شر نیستند. اما گرگ موجب معدوم شدن گوسفند میشود و این امر عدمی است که موجب انتزاع شر میشود. بنابراین شر اصلاً آفریده نشده است و ما انتزاع میکنیم.
طرف مقابل میگوید همین که گرگ در عالم خارج موجب ازبینرفتن گوسفند میشود همان گرگ در عالم خارج شر میشود پس شر آفریده شده است که اینها در تبیین این که خداوند چرا شر را آفریده است بیان دیگری دارند.
کسانی که شر را عدمی میدانند درد و رنج را چگونه تعبیر میکنند؟ درد و رنجی که انسان یا حیوان میکشد و باتوجهبه اینکه عدمی نیست و تجربه میشود را چگونه تبیین میشود؟
به نظر میرسد که این اشکال وارد است. یعنی اگر بخواهیم بین دو دیدگاه مقایسه کنیم که کدام یک از این دیدگاهها درست است، به نظر میرسد که دیدگاه دوم درست باشد. یعنی باید شر را هم مثل خیر یک امر وجودی بدانیم و صرفاً یک امر عدمی ندانیم. از جمله اشکالاتی که به دیدگاه اول وارد است همین فرمایشی است که شما داشتید اگر بخواهیم شر را کلاً امر عدمی بدانیم پس درد چه میشود؟ بلاشک درد یک امر وجودی است چون ادراک امر ناملایم است و به ادراک امر ناملایم درد میگویند، ادراک یک امر عدمی نیست و یک امر وجودی است. بنابراین در توصیف شر به امر عدمی این اشکال وارد است پس بهتر است که همان دیدگاه دوم را بپذیریم و بگوییم لزوماً همه شرها عدمی نیستند. اما اشکالی ندارد که بگوییم برخی از شرها عدمیاند. مثلاً نبودن گوسفند شر و عدمی است اما گرگ هم که عامل این وضعیت شده شر و البته وجودی است.
راهحل فلسفه برای حل کردن و قبول کردن معضل شر چیست؟
بنده دو دیدگاه را درباره توضیح شر عرض کردم که دیدگاه اول عدمی بودن شر را قائل میشود که تاحدودی میتواند مسئله شر را حل میکند. این دیدگاه اینگونه مسئله را حل میکند که اصلاً شر آفریده نشده است؛ منتها زیر بار رفتن این حرف دشوار است. به هرحال در عالم موجودات به نحوی آفریده شدهاند که مزاحم هم و باعث عدم میشوند که همین شر است. به عبارت دیگر، نحوه آفرینش برخی از موجودات به نحوی است که منجر به شرهای عدمی میشود، ولو اینکه ما شر را عدمی در نظر بگیریم. سوال این است که شما چگونه میخواهید این نحوه از آفرینش را تبیین کنید و توضیح دهید که اشکالی به آن وارد نباشد؟ اینجاست که دیدگاه اول ولو اینکه شر را عدمی میداند نیازمند پاسخ دیدگاه دوم میشود.
دیدگاه دوم میگوید همه شرها عدمی نیستند و بعضی از شرها وجودیاند. نمونه روشن آن مسئله درد و رنج است. به نظر میرسد گرگ هم از یک حیث واقعاً شر و یک امر وجودی است. گفتیم که همهی شرها عدمی نیستند برخی وجودیاند. اما چگونه باید این مسئله را حل کرد که خداوند متعال در این عالم یکسری شرها را پدید آورده است؟ همچنین اگر ما شر را عدمی بدانیم بالاخره خداوند عالم را بهگونهای آفریده است که موجودات با هم تزاحم پیدا میکنند و باعث شر نسبت به موجودات دیگر میشوند و آنها را از بین میبرند.
پاسخ کلی دیدگاه دوم این است که ما میپذیریم که خداوند متعال شر را آفریده، رنج را آفریده، گرگ را آفریده است. دستکم میپذیریم که عالم را بهگونهای آفریده که موجودات با هم تزاحم پیدا میکنند و موجب شر میشوند اما این نوع آفرینش اشکال و ایراد ندارد. یعنی باعث نمیشود که بگوییم آفرینش خدا دارای مشکل است. چون مساله دائر مدار بین دو امر است: یک نیافریدن عالمی که در آن شر واقع میشود، دو آفریدن عالمی که در آن شر واقع میشود. یعنی یا باید کلاً عالم ماده حذف شود و آفریده نشود تا شری پدید نیاید یا عالم ماده آفریده شود. اگر عالم ماده آفریده شود شر ناگزیر است و اگر عالم ماده آفریده نشود مشکل ظاهراً رفع میشود یعنی دیگر شری پدید نمیآید ولی یک مشکل بزرگتر پیش میآید و آن این است که انسان هم دیگر آفریده نمیشود. همچنین اینهمه زیبایی و اینهمه کمالاتی که در عالم ماده وجود دارد منتفی میشود. شما با نفی عالم ماده کلاً پای بشر را از هستی قطع میکنید چون انسان بهعنوان موجود دارای اختیار و مخیر بین شهوات و معنویات و عقلیات، تنها در عالم ماده ممکن است. در عالم مجردات، وجود موجودی مثل انسان ممکن نیست. در عالم مجردات هر موجودی که آفریده شود مثل فرشته خواهد بود. قرآن کریم در مورد انسان دو راه راه نشان داده و میفرماید: «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا»[۱] ما راه را نشان دادهایم خودتان باید انتخاب کنید شاکر باشید یا کافر، این انتخاب فقط در عالم ماده امکانپذیر است. بنابراین اگر ما انسان مختار میخواهیم تا از میان این انسانهای مختار انبیا و اولیا و انسانهای شایسته پدید آیند، عالم ماده ناگزیر باید آفریده شود. پس نمیتوان عالم ماده را حذف کرد.
اگر بپذیریم که خداوند متعال عالم ماده را بیافریند آنگاه چارهای نیست جز اینکه شر پدید خواهد آمد چون این لازمه ذاتی عالم ماده است. برای توضیح «لازمه ذاتی» یکی دو مثال میزنم.
فرض کنید که باران میآید. از یکطرف باریدن باران لازم است چون اگر نبارد نمیتوان کشاورزی کرد، آب شرب و رودخانهها پدید نمیآیند، دریاچههای آب شیرین پدید نمیآید بنابراین باید باران ببارد. در این بارش باران باید جاذبه وجود داشته باشد چون اگر جاذبه نباشد باران از طرف ابرها به روی زمین سرازیر نمیشود. اگر باران ببارد و جاذبه هم باشد و باران را به سمت خود بکشد باران طبعاً از بلندی جاری خواهد شد به سمت پستی و همین جاری شدن موجب پدیدآمدن رودخانهها میشود و جلگهها را سیراب میکند و ثمرات بسیاری دارد و شهرها بر اساس همین بارشهایی که بر روی کوهها رخ میدهد پدیده میآیند. تا زمانی که باران ببارد و آب جاری شود ممکن است این آبها به هم بپیوندند و سیل درست شود.
اگر در برابر این سیل خانهها ساخته شود سیل آن خانهها را میبرد و ما نمیتوانیم هم خانه را در مسیر جاری شدن سیل بسازیم و هم انتظار داشته باشیم این خانهها را سیل نبرد. از طرفی هم نمیتوان این مورد را حذف کرد. چون لازمه جریان پیداکردن آب و رودخانهها همین است. میبینیم که اینجا در بین ساختن خانه در مسیر سیل و جاری شدن آب تزاحم و شر پدید میآید.
نمونه دیگر فرض کنید آتشفشان یا زلزله، زلزله یک اتفاق طبیعی است که ناشی از ساختار زمین است. تمامی این بحثها فیزیکی است ولی بهصورت اجمال اینگونه بیان میشود که هر جرمی جاذبه تولید میکند؛ یعنی بین ذرات آن جرم جاذبه وجود دارد. از طرفی زمین یک جرم بزرگ است و اجزاء مختلف و لایههای زمین توسط همدیگر جذب میشوند. این جاذبه فشار تولید میکند و هرچه به مرکز زمین نزدیکتر شویم این فشار بیشتر میگردد. فشار ایجاد شده حرارت تولید کرده و حرارت باعث میشود هستهی زمین ذوب شود. این هسته فواید بسیاری دارد که در علم زمینشناسی توضیح داده شده است. از آنجاکه پوسته زمین پوسته نازکی است و روی این هسته مذاب قرار دارد و زمین نیز با سرعت زیاد در حال چرخش است، در بعضی جاها شکاف برداشته و حرکت میکند. حرکت قطعات پوستة زمین و برخورد آنها به هم باعث به وجود آمدن زلزله میشود و زلزله به صورت ازبینرفتن خانهها و … جلوه میکند. اینجاست که میگوییم زلزله با خانههایی که ساخته شده تزاحم پیدا کرده و تولید شر کرده است. بعضی از انسانها در اثر همین زلزله از بین میروند و شر مذکور به صورت پر رنگی به چشم میآید. اما باید گفت چنین وضعیتی لازمه وجود عالم ماده است. یعنی زمین اگر بخواهد به این شکل خاص وجود داشته باشد تا قابل سکونت باشد، زلزله هم وجود خواهد داشت. جرم و جاذبه و فشار و حرارت باعث چنین وضعیتی میشود؛ به علاوة سرعتی که زمین در چرخش خود دارد.
دیدگاه دوم میگوید اگر میخواهیم چنین شروری وجود نداشته باشند باید عالم ماده حذف شود. اما با حذف عالم ماده خیلی از چیزها نیز حذف میشوند. انسان و کمالاتی که در زمین وجود دارد حذف میشوند. اگر عالم ماده بخواهد حفظ شود و زمین آفریده شود، لازمه آن وجود شرور است.
در شر اخلاقی نیز وضعیت به همین نحو است. یا باید به انسان اختیار داده نشود تا شر اخلاقی پدید نیاید چون قبلاً گفتیم شر اخلاقی ناشی از اختیارات سوئی است که انسانها نسبت به یکدیگر دارند. فرض دیگر این است که خداوند متعال اصلاً انسان را نیافریند تا به طور کلی زمینة پیدایش شر اخلاقی منتفی شود؛ یا اگر انسان آفریده شده و به او اختیار داده شود ناگزیر شر اخلاقی هم پدید خواهد آمد؛ زیرا بالاخره انسانهایی پیدا خواهند شد که از این اختیار سوءاستفاده کرده و به دیگران لطمه خواهند زد که این موجب پیدایش شر میشود. بنابراین امر دایر است بین حذف عالم ماده و انسان تا شر حذف شود و حفظ عالم ماده و انسان و در نتیجه پذیرش شر. از آنجا که خیر وجود عالم ماده و انسان بیش از شرهایی است که پدید میآورند، آفرینش عالم ماده و انسان ترجیح دارد.
اینکه خیر هر وجودی بهتر از عدم آن است از کجا برداشت میشود؟
در اینجا ادعا این نیست که خیر هر وجودی بیشتر از شر آن است. گرچه فلاسفه چنین ادعایی را دارند؛ منتها اینجا نیاز نیست که چنین ادعایی داشته باشیم. در اینجا ادعا این است که خیر وجود عالم ماده بیش از شری است که با پیدایش آن پدید میآید. در واقع سوال این است که عالم ماده باشد و در آن شر هم وجود داشته باشد، اینجا خیر بیشتر است یا شر؟ فلاسفه میگویند اینجا خیر بیشتر است چون در آن انسان پدید میآید. اما چطور ممکن است که با پیدایش انسان خیر عالم ماده بر شر آن برتری داشته باشد؟
پاسخش آن است که انسان یک موجود بسیار باارزش است. اولاً نباید مسئله را صرفاً بهصورت کمی نگاه کنیم و باید کیفی نگاه کرد. با این دید پیدایش یک انسان کامل به کل ماسوی الله میارزد. مثلاً وجود نازنین رسولالله «صلیالله علیه و آله و سلم» و تکتک اولیا الهی و انبیا به کل عالم ماده و بلکه به کل ماسوی اللهی که اینها را فاقد باشد میارزد. انسان موجودی است که از پایینترین سطح کمالات وجودی که نطفه باشد شروع میکند و آنقدر رشد میکند که بالاتر و کاملتر از هر مخلوق دیگری میشود.
فرشتهها موجودات مجرد و بالاتر از عالم ماده هستند و کمال آنها بالاتر از عالم ماده است ولی انسان حتی از فرشتگان هم بالاتر میشود. انسانی که کمالات وجودی او حتی بالاتر از همه فرشتههاست به کل عالم ماده میارزد. زمانی که اینگونه نگاه کنیم، میبینیم که درست است که با آفرینش عالم ماده شر پدیدآمده است ولی در عوض انسان هم پدیدآمده است و یک انسان به کل این شرها و بلکه به کل عالم ماده میارزد. بنابراین ایرادی وارد نیست.
علاوه بر این که در عالم ماده فقط یک انسان کامل موجود نیست. دستکم ۱۲۴ هزار پیامبر وجود داشته که هرکدام از آنها انسان کاملاند. پس از ایشان جانشینان انبیاء قرار دارند که به نوبة خود انسانهای بسیار باارزشی بودهاند. بهاضافه اینکه میلیونها انسان مؤمن نیز پیرو این انبیا بودهاند و هستند. صالحین، شهدا، صدیقین، همة اینها انسانهای شایسته و پاکیاند که با پیدایش عالم ماده به وجود آمدهاند. اگر عالم ماده حذف میشد اینها هم حذف میشدند.
حتی اگر انسان را حذف کنیم، چنین نیست که در عالم ماده فقط شر وجود داشته باشد. درست است که زلزله و مرگ وجود دارد، ولی زیبایی نیز وجود دارد. کمالات بسیاری در عالم ماده وجود دارد: کوهها، دریاها، جنگلها، حیوانات، گلها، پرندگان که هر کدام دارای کمال و زیباییاند. به این ترتیب میتوان گفت میزان خیری که در عالم وجود دارد بسیار بیشتر از شری است که در آن است. البته برای ما بیشتر شرهای اخلاقی جلبتوجه میکنند. مثلاً جنگهایی که پدیدآمده، ظلمهایی که در عالم رخداده شرند. منتها همانطور که گفتم همة آنها لازمه پدید آمدن انسان مختارند. از طرفی باید توجه کرد که چنین نیست که بدیها و زشتیها در این دنیا به وجود میآیند و سپس همه چیز تمام میشود. فرض کنید اینهمه جنگ، ظلم و فسق و فجور پدید آمده است؛ آیا مساله به همینجا ختم میشود؟ اگر چنین شاید میتوانستیم بگوییم که آفرینش انسان مختار شرور ارزش ندارد. ولی اینگونه نیست. جهان منحصر در جهان ماده نیست و زندگی منحصر در زندگی دنیوی نیست. تمامی اتفاقاتی که در این عالم رخ میدهد و تمام افعال گناه، زشتیها و ظلمهایی که انجام میشود آثارش در جهان آخرت ظهور میکند و آنجا به همة اینها رسیدگی میشود. تمام ظلمها عِقاب خواهد داشت. یعنی جبران خواهد شد و اگر اینگونه نگاه کنیم میبینیم که این وجه مسئله هم قابل پاسخدادن است.
فلسفه نسبت شر با عدل الهی را چگونه حل میکند؟
اگر به پاسخی که گفته شد توجه کنیم؛ یعنی اگر به اینکه چرا خداوند متعال عالم را علیرغم شری که در آن است، آفریده، دقت کنیم مسئله عدل الهی خودبهخود حل میشود. این انسانها هستند که با سوء اختیارشان به یکدیگر لطمه زده و ظلم میکنند. طبعاً این مسئله با عدل الهی منافات نخواهد داشت؛ زیرا این خداوند متعال نیست که ظلم میکند. این انسانها هستند که به یکدیگر ظلم میکنند. از طرفی خداوند متعال اشخاصی را که ظلم میکنند عقاب خواهد کرد. پس نمیتوان این مسئله را به خدا نسبت داد.
اما در مورد شرهای طبیعی بیان فوق کارساز نیست و نمیتوان گفت که شرهای طبیعی مثل زلزله و کرونا اختیار دارند و با سوء اختیار خودشان موجب پدید آمدن شر میشوند. در اینجا به نحو دیگری میتوان مساله را حل کرد. برای حل مساله ابتدا باید عدل را معنا کرد. عدالت دو معنای صحیح دارد که اگر به این معانی توجه کنیم خواهیم دید در پیدایش شرور طبیعی هیچکدام از این معانی نفی نشده و زیر سؤال نرفتهاند.
یک معنای عدل این است که حق هرکسی را به او بدهیم و حق کسی را بهزور از او نگیریم. اگر این معنا مدنظر باشد میگوییم در شرور طبیعی حقی پایمال نشده و ظلمی رخ نداده است؛ زیرا در برابر خداوند متعال هیچکس صاحب حق نیست تا اینکه بگوید خداوند حق مرا پایمال کرد. مثلاً خداوند انسان را خلق میکند به او حیات میدهد و در یک مرحله و برههای از حیات او، عاملی طبیعی را بر او مسلط کرده و حیاتش را میگیرد و به زندگیاش پایان میدهد. مثلاً با بیماری، سیل یا زلزله، به حیات انسان پایان میدهد. آیا میتوان گفت خدا حق حیات این انسان را پایمال کرده است؟ پاسخ روشن است. حقی سلب نشده؛ چرا که کسی در برابر خداوند متعال دارای حق نیست. انسان انسان دارد اعطا خداوند است و زمانی خواهد رسید که آن را از او میگیرد.
در حقیقت مساله این است که انسانها تا ابد نمیتوانند زنده باشند. در یکمرحلهای این حیات به پایان میرسد که اینها بر اساس قوانین علی و معلولی موجود در عالم رخ میدهد. اما نمیتوان گفت حقی ضایع نشده است. اینکه میگوییم حقی ضایع نشده است تبیین فلسفی دارد. تبیین فلسفیاش این است که حق فرع مالکیت است. شما نسبت به چیزی حق دارید که مالک آن باشید. مثلاً شما گوشی دارید مالک آن هستید و حق استفاده از آن را دارید و کس دیگری بیاجازه شما حق استفاده از گوشی شما را ندارد. پس حق فرع مالکیت است. انسان در برابر انسانهای دیگر مالک خود است، ولی در برابر خداوند مالک چیزی نیست. انسان در برابر انسانهای دیگر مالک خانه، ماشین، لباس، پول خود است ولی در برابر خداوند مالک هیچکدام از اینها نیست؛ حتی مالک خود هم نیست. بنابراین انسان در برابر انسانهای دیگر صاحب حق است، ولی در برابر خدا صاحب حق نیست که بگوید حق من از طرف خدا پایمال شده که این معنای اول عدل است. طبق این معنا اتفاقاتی که بر اساس اراده الهی برای انسان رخ میدهد را نمیتوان ظلم نامید.
معنای دوم عدل این است که هر چیزی در جای مناسب خود قرار داده شود، طبق این معنا هم نمیتوان گفت که خداوند متعال ظلم میکند. چون اگر بخواهیم بگوییم خدا در این اتفاقاتی که در عالم طبیعت رخ میدهد و شر پدید میآید ظلم میکند باید بگوییم موجودات در جای مناسب خود به وجود نیامدهاند؛ یعنی خدا عالم را جوری آفریده که هیچچیز سر جایش نیست یا دستکم برخی از چیزها سرجای مناسب خود نیستند. اما چنین حرفی باطل است؛ زیرا خداوند متعال عالم را بر اساس حکمت آفریده است. عالم، عالم اسباب است و قانون علیت در آن جاری است. رابطة علت و معلول هم یک رابطه تکوینی است و نمیتوان حذف کرد. عالم ماده بر اساس همین قوانین تکوینی آفریده شده و همه چیز بر اساس حکمت تنظیم گردیده است. طبق این قوانین موجودات عالم ماده با هم رابطه دارند و گاهی این رابطه به تزاحم میانجامد و شری پدید میآید. مثلاً ویروس کرونا موجودی است که مزاحم میشود و حیات انسان را از بین میبرد. از آنجا که عالم بر اساس مصالح و مفاسد آفریده شده و این مصالح و مفاسد بر اساس حکمت الهی قطعاً مراعات میشوند، نمیتوان گفت که هیچ چیزی سر جای مناسب خودش نیست یا برخی چیزها در جای مناسب خودشان نیستند. پس عالم عادلانه آفریده شده است.
بهعبارتدیگر خداوند عالم را بر اساس حکمت آفریده و عالم بر اساس حکمت اداره میشود، چون بر اساس حکمت اداره میشود و هر چیزی سر جای خود است پس اتفاقاتی که رخ میدهد عادلانه است. البته دقت شود که این سخن در رابطه انسان باخداست. یعنی میگوییم در رابطة انسان با خدا ظلمی رخ نمیدهد و چیزی در جای نامناسب آفریده نشده است. ولی معنای این حرف آن نیست که در رابطه انسان با انسان نیز همه چیز سر جای خود است و ظلمی رخ نمیدهد. انسانها به سبب اختیارشان، گاهی امور را از جای مناسب خود تغییر میدهند و باعث ظلم میشوند. به این ترتیب میتوان گفت وجود شر منافاتی با عدل الهی نخواهد داشت.
از طرفی وقتی میگوییم خداوند متعال عالم را بر اساس حکمت آفریده است، یک وجه حکیمانه بودن این آفرینش به آن است که وجود تزاحم و پیدایش شر حسنهایی هم دارد. مثلاً فرض کنید مرگی وجود نمیداشت. یعنی هیچ موجودی مزاحم هیچ موجود دیگری نمیشد و مرگی رخ نمیداد. حساب کنید از زمانی که انسانها آفریده شدند از چند ده هزار سال و بلکه بیشتر، این انسانهایی که احتمالاً از چند صدهزار سال پیش زندگی میکردهاند، فرض کنید هیچکدام نمیمردند. در حال حاضر اصلاً نمیشد روی زمین زندگی کرد چون دهها و صدها میلیارد انسان پدید میآمد و نمیشد اینها را از نظر تغذیه و فضایی برای زندگی اداره کرد. علاوه اینکه اگر مرگ وجود نمیداشت عبور از عالم دنیا به عالم آخرت معنا پیدا نمیکرد. درحالیکه حیات برتر در عالم آخرت رخ خواهد داد. اغلب انسانها دوست دارند در این دنیا زندگی کنند و عمر طولانی داشته باشند، ولی از منظر دینی «وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقى»[۲] زندگی اخروی است که زندگی با ارزشتری است. آنجا دردی و رنجی وجود ندارد و اگر انسان مؤمنانه زندگی کرده باشد و مؤمنانه حیات را ترک کند هر چیزی که دوست داشته باشد در اختیار خواهد داشت. پس اگر مرگ وجود نداشت زندگی اخروی بیمعنا میشد درحالی که زندگی اخروی حیات برتر است. بنابراین همین مرگ ویژگیهای خوبی دارد.
همچنین اگر مرگ وجود نداشت تغذیهای ممکن نمیشد، انسان بدون تغذیه حیاتی ندارد چون ویژگی وجود مادی، تغذیه است و اگر بخواهد تغذیه کنند از گیاه و حیوان تغذیه میکند و اگر این حیوان نمیرد چگونه انسان میتواند از آن تغذیه کند؟ انسان و سایر موجودات باید امکان مردن داشته باشند تا انسان بتواند گوسفند را سر ببرد، اگر امکان مردن و امکان تجزیه و متلاشی شدن وجود نداشت، امکان تغذیه وجود نداشت و اگر تغذیه وجود نداشت حیات امکانپذیر نبود، همین چیزهایی که بهظاهر بد هستند خودشان یکعالمه فایده دارند. همین درگیریهایی که بین موجودات عالم ماده وجود دارد، مثلاً گرگ گوسفند را میخورد، روباه موش را میخورد، موش کرمها را میخورد. با این تغذیههاست که باعث میشود طبیعت چرخه طبیعی داشته باشد و زنده باشد. این مطلب در بحثهای علمی مورد تایید قرار گرفته است. در چرخه طبیعت حتی اگر یک پرنده حذف شود به آن چرخه لطمه وارد میشود.
یک نمونه ساده را من خدمت شما عرض میکنم؛ در لواسان یک مجموعه تفریحی فرهنگی وجود دارد که جای بزرگی است و در این مجموعه حدوداً ۲۰ گوزن رها کردهاند. یک مجموعه بسته و نسبتاً بزرگ است، مسئولان میگفتند که اغلب این گوزنها مریض شده بودند. از محیطزیست متخصص آوردیم و آنها را بررسی کردند که چرا همیشه مریضاند. متخصص گفته بود که چون اینجا حیوان شکارچی نیست، اینها حرکت آنچنانی ندارند و زود مریض میشوند. ما تعجب کردیم که چه ربطی دارد، گفتند بهخاطر اینکه گرگ نیست که گوزنها را دنبال کند. زمانی که گوزنها فقط میخورند و میخوابند مریض میشوند، فلذا باید اینجا چند گرگ رها کنید که مجبور شوند بدوند و تحرک داشته باشند و مریض نشوند که ما این کار را کردیم الان گرگها دنبال گوزنها میکنند و این گوزنها مریض نمیشوند و این مجموعه به تعادل رسیده است. در این مجموعه کوچک عدم وجود گرگ باعث وجود مشکل برای گوزنها شد، در فضای خیلی بزرگ مثل کره زمین هم همینطور است. پس طبیعت در یک چرخه پیچیده یکدیگر را پشتیبانی میکنند. این تزاحم است و ظاهراً از دل آن شر پدید میآید ولی همین شرها فایده دارد که اگر حذف شود آن فایدهها هم حذف میشود و این نشانة کوچکی از آفرینش حکیمانة عالم است.

















