پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم : پس از من هرگاه شک آفرینان و بدعت گذاران در دین را دیدید، از آنان ابراز برائت کنید... و از معایب آنان بگویید... تا مبادا در خراب کردن اسلام طمع کنند. () , وسائل الشیعه 508/11      

موسسه فـرق و ادیــان زاهـــدان

||| X

بمناسبت سالگرد تاسیس مجمع تقریب مذاهب؛

شنبه 19 مهر ماه 99 00:41

نگاهی به فرازوفرودهای یک پروژه شکست‌خورده

مفاز/ مجمع تقریب مذاهب اسلامی به ابتکار آیت اللّه خامنه‌ای در سال 1360 تأسیس شد. این مجمع عهده‌دار تلاش‌های تقریبی در جهان اسلام است و همه ساله با شرکت اندیشمندان اسلامی، در ایران یا دیگر کشورهای اسلامی همایش‌های وحدت بر گزار می‌کند.

به گزارش مفاز، انقلاب اسلامی از روزی که شکل گرفت، آرمانی بسیار بزرگ داشت: صدور انقلاب. آرمانی که اگر نگوییم در سطح جهانی و برای همه مستضعفین عالم، لااقل در سطح جهان اسلام به صورت جدی پیگیری می شد. این انقلاب میخواست که دیگران را به دنبال خود بکشاند و الگویی باشد برای همه جهان  اسلام. رسما ملت ها را به انقلاب و ادامه دادن راه خود دعوت می کرد. میخواست که در همه جهان اسلام حکومتهایی اسلامی ایجاد کند و به جنگ امریکا، شوروی و تمام سرسپردگان آنها برود. این انقلاب میخواست همه جهان اسلام را مثل ایران «آزاد» کند.

جهان اسلام هم علی القاعده باید از این اتفاق حمایت می کرد. چراکه انقلاب ایران، اولین انقلابی بود که توسط اسلامگرایان به پیروزی رسیده و یک آرزوی تاریخی را محقق کرده بود. و مهمتر از آن اینکه توانسته بود علیرغم تهاجمات وحشتناک داخلی و خارجی، موجودیت خود را حفظ و تثبیت کند.

اما یک جای کار می لنگید. این انقلاب در یک کشور «شیعی» و توسط یک عالم «شیعه» رخ می داد، در حالی که اکثریت 90 درصدی جهان اسلام شیعه نبودند. اختلافات فرقه ای نباید سبب انزوای انقلاب ایران و جلوگیری از صدور آرمانهایش می شد. ما همواره دم از تشکیل «تمدن اسلامی» زده ایم. بدیهی است که برای تشکیل تمدن اسلامی تمام جهان اسلام باید به پا خیزد و این پروژه سنگین تاریخی را به سرانجام رساند. «تفرقه» مهلک ترین سم برای پروژه تمدنی انقلاب اسلامی است. این بود که شعار «وحدت اسلامی» به یکی از اصلی ترین شعارهای انقلاب بدل شد. «وحدت اسلامی» تبدیل شد به پروژه انقلاب اسلامی تا در صدور انقلاب و تشکیل تمدن اسلامی راهش را هموار کند.

اما واقعیت این است که واژه «شیعه» حس خوبی را به اهل سنت منتقل نمی کرد. کمتر کسی بود که از شیعه خوشش بیاید. با شنیدن کلمه «شیعه»، یکی یاد یهود و عبدالله بن سبا می افتاد و دیگری خاطرات خنجری که شیعیان در جریان هجوم مغول بر پشت جهان اسلام وارد کردند را در ذهن مرور می کرد. یکی با شنیدن کلمه شیعه، دوران حکومت سنّی ستیز صفویه را به یاد می آورد و دیگری از قباحت «سب صحابه» خونش به جوش می آمد. یکی یاد شرک و بت پرستی دوران جاهلی می افتاد و دیگری بر منطق «خان الامیر» لعنت می فرستاد.[1]

خلاصه که کمتر کسی بود که شیعه را «مسلمان» بداند، طرفه آن که هیچ گاه در بین «مذاهب اسلامی» اسمی از شیعه نشنیده بود. او اصلا حرفی از شیعه نشنیده بود مگر به طعن و نفی.

ذهنیت ها نسبت به شیعه و شیعیان اصلا خوب نبود. دلیلش هرچه بود، از ناآگاهی و نبود ارتباط با شیعیان و یا هرچیز دیگر، ذهنیت خوبی وجود نداشت.

از سویی دیگر بعضی ها به  دست و پا افتادند که نکند موج انقلاب ایران سبب شود تا «شیعه»، این مذهبِ منحرفِ جعلیِ شرک آلود، دامان مقدس عقاید اهل سنت را ناپاک کند. این بود که «و جاء دورالمجوس»[2]ها نوشته شد. گفتند فریب شعارهای قشنگ ایرانی ها را نخورید، اینها آمده اند تا اسلام را از درون نابود کنند، اینها اولاد یهودند. اینها منافق اند که خطرشان از کفار اسرائیل بیشتر است! گفتند و گفتند و گفتند و مردم را ترساندند. مردم هم ترسیدند. خاصه آن که ذهنیت تاریخی مثبتی هم از شیعه نداشتند.

غیر از کسانی که از همان روز نخست کمربند خود را برای معارضه با این انقلاب انحرافی و خطرناک محکم بسته بودند، خیلی ها هم در تردید بودند که این انقلاب فی الواقع چیست؟ این پیرمرد عمامه به سر راست میگوید که شیعه و سنی برایش فرقی ندارد یا اینکه رفقای شان راست میگویند و صفویه دیگری قرار است روی کار آید؟

راستش را بخواهید این انقلاب سبب «تحقیر» عده ای هم شده بود و حس «حسادت» آنها را تحریک کرده بود. شاید حق هم داشتند. آنها سالها عَلَم اسلامگرایی را بر دوش گرفته بودند و مبارزه می کردند ولی نه تنها نتوانسته بودند انقلاب کنند و حکومتی را در دست بگیرند، که خود نیز در خطر اضمحلال بودند. اما در سوی دیگر شیعیانی که اصلا آنها را آدم حساب نمی کردند، یکی از مهمترین متحدین غرب و ژاندارم منطقه را ساقط کرده بودند و در میان هجمه های غرب و شرق، یکه و تنها از انقلاب شان حراست کرده بودند. خب وقتی که پدرخواندگان اسلامگرایی به حاشیه می روند و اقلیت شیعیان تازه وارد که «منحرف» هم هستند یکه تاز میدان شده و رهبری اسلامگرایی را در دست می گیرند، حس تحقیر و حسادت پدرخواندگان طبیعی است.

حس تحقیر و حسادت ها مانع می شد تا رهبری جهان اسلام به دست شیعیان ایرانی بیفتد. البته اصل ادعای رهبری بر جهان اسلام توسط جمهوری اسلامی هم از اساس اشتباه بود.

در این طرف داستان هم اوضاع چندان رو به راه نبود. تاریخی انباشته شده از سنّی ستیزی در فرهنگ شیعی که پس از صفویه شدت بیشتری هم گرفته بود، راه هر نوع همکاری و تعامل با اهل سنت را می بست. روحانیونی که از دل حوزه علمیه ای که قرن ها دیگری خود را اهل سنت تعریف کرده بود سر برآورده بودند، سردمداران حکومت جدید شدند. به جز حلقه اصلی رهبران انقلاب، سایرین خیلی با تقریب مذاهب همدلی نداشتند. اصلا بعضی ها جمهوری اسلامی را فرصتی برای شیعه می دانستند تا تمام ظلم هایی که در طول تاریخ بر او رفته است را جبران کند! آنها اصلا این انقلاب را «اسلامی» نمی دانستند، بلکه به انقلابی «شیعی» معتقد بودند تا مرهمی باشد بر بغض های فروخورده تاریخی شان.

اتفاقاتی که پیرامون تصویب اصل 12 قانون اساسی که در آن مذهب تشیع به عنوان مذهب رسمی کشور الی الابد غیرقابل تغییر اعلام شده بود و نیز ضرورت شیعه بودن رییس جمهور کشور و مسائل مشابهی که در سالهای آغازین انقلاب روی داد، نبود زمینه کافی در متن جامعه شیعی برای پیگیری آرمان وحدت اسلامی را به خوبی نشان می داد. جامعه ای که قرن ها دیگری خود را اهل سنت تعریف کرده بود نمی توانست به یکباره سردمدار وحدت و تقریب شود.

این ماجرا طرف سومی هم داشت. آنهایی که در تل آویو و نیویورک از شدت این «زلزله» به لرزه افتاده بودند و نیز درباریان خلیجی که تاج و تخت شان را در معرض خطر می دیدند، شکاف شیعه و سنی را بهترین محمل برای واکسینه کردن جهان اسلام از تاثیرپذیری از این انقلاب مردمی دیدند. این بود که موجی از فرقه گرایی ایجاد شد. دلار پشت دلار خرج می شد تا اهل سنت را از خطر بزرگ شیعه – که از خطر صهیونیسم هم بدتر بود – بترسانند. و ترساندند. ناگفته نماند که ما هم بعضا خود را ترسناک جلوه دادیم.

خلاصه آن که آرمان خیلی بزرگ بود ولی زمینه هایش فراهم نبود. نه این طرف زمینه خوبی وجود داشت و نه آن طرف. دشمن هم که توپخانه را روشن کرده بود و ثانیه ای از ریختن آتش غافل نمی شد.

با این همه انقلاب کار خودش را کرد. موجی که نباید شکل می گرفت، شکل گرفت. جهان اسلام تاثیرش را از انقلاب گرفت و توده های اهل سنت با این انقلاب بیعت کردند. بدخواهان هرچند که توانستند سکته های بعضا موثری بر حرکت مردم بزنند، ولی ترس صدور انقلاب ایران کماکان به صورت جدی وجود داشت. کارهای بزرگ بسیاری شد تا این موج بخواند، از جنگ ایران و عراق که به صورت دعوای «عرب – فارس» و «شیعه – سنی» بازنمایی شد تا جهاد افغانستان که همه انرژی های انقلابی را یکباره به خارج از دایره سلطنت دیکتاتورهای وابسته کشورهای اسلامی منتقل کرد.

آمریکاستیزی و اسرائیل ستیزی انقلاب ایران کار خودش را کرده بود. در هر مقطعی که حجم استکبارستیزی ایران بیشتر می شد محبوبیت اش هم بالاتر می رفت و بالعکس. چند سال اول انقلاب و مقطعی که جنگ 33 روزه رخ داد، محبوبیت ایران به اوج رسید.[3] ولی زمینه های واگرایی کماکان وجود داشت.

گذشت و گذشت تا اینکه بحران سوریه شکل گرفت. بحران سوریه اوضاع را به مراتب بدتر کرد. حالا دیگر در اذهان اهل سنت، ایران و شیعه تبدیل شده بود به ماشین سرکوب اهل سنت سوریه! خیلی از نخبگان اهل سنت بعد از قضیه سوریه به این نتیجه رسیدند که ما اشتباه کردیم و«وجاء دورالمجوس»نویس ها راست می گفتند که شیعیان قابل اعتماد نیستند و از هر خطری خطرناک ترند! نمونه بارز این توابین، همان شیخ اخوانی قطرنشین[4] است که خود در مسئله تقریب شیعه و سنی دستی بر آتش داشت. بعد از قضیه سوریه فضا آنقدر مسموم شد که حتی بعضی از سابقه داران و داعیه داران پروژه تقریب – هم از شیعه و هم از اهل سنت – دور پروژه ای به اسم وحدت اسلامی را به کلی خط کشیده و ناامیدی سراسر وجودشان را فراگرفته است.

اما مسئله این نوشته، بیان و توضیح این مسائل نیست. این سیاهه تا اینجا فقط میخواهد این را بگوید که از یک طرف آرمان انقلاب ایران برای صدور خود خیلی بزرگ بود و از طرف دیگر میدانی پر از مین برای پیگیری این ادعا وجود داشت.

وقتی که این همه ناهمواری بر سر راه مسئولان جمهوری اسلامی برای پیشبرد پروژه وحدت اسلامی وجود دارد، طبیعتا باید نقشه راهی جامع وجود داشته باشد تا بتوان از این جاده سنگلاخ به سلامت عبور کرد. اما بعد از حدود 40 سال از انقلاب اساسا چیزی به عنوان نقشه راه وجود ندارد. نبود رویکرد راهبردی منسجم و دقیق و اکتفا به برخی فعالیت های پراکنده – و البته شاید مجاهدت آمیز – نتوانسته این گره کور را باز کند. و امروز بعد از 40 سال از انقلاب اوج عقب ماندگی خود را از این آرمان انقلاب اسلامی مشاهده میکنیم.

امروز ما در وضعیتی به واقع بحرانی به سر می بریم. ارتباطات ما با جریانات اسلامی منطقه در وضعیت خوبی نیست. بعضی از آنها حتی سلام ما را علیک نمی گویند.[5] برای ما هم دل و دماغی برای سلام و علیک با آنها نمانده. افکار عمومی به شدت نسبت به ایران بدبین شده اند. همه نظرسنجی ها نشان می دهند که محبوبیت ایران کاهش چشمگیری نسبت به سالهای قبل از بیداری اسلامی پیدا کرده است.[6] حزب الله لبنان و دبیرکل قهرمان آن که روزی در جهان عرب محبوب ترین بودند، امروز چنین جایگاهی ندارند. اوضاع به گونه ای است که بعضی از مقامات جمهوری اسلامی عطای صدور انقلاب به کشورهای سنی نشین را به لقایش بخشیده اند و ترجیح می دهند تمام انرژی شان را روی جریانات شیعه بگذارند. اصلا بعضی میگویند که خود صدور انقلاب بوده که این مشکلات را ایجاد کرده! میگویند درواقع ما با صدور مفاهیم انقلابی به دنیای اهل سنت درواقع به ماری که در آستین خود می پروراندیم، خوراک می رساندیم!

عبور از این وضعیت بحرانی و برگرداندن قطار صدور انقلاب به مسیر خود نیازمند بازکاوی جدی و همه جانبه تجربه 40 ساله جمهوری اسلامی در زمینه وحدت اسلامی و از آن مهمتر ارائه راهبردهای عملیاتی و قابل اجرا برای گذر از این تنگناست.

با اینکه محصولات پراکنده ای در حوزه وحدت اسلامی و تقریب مذاهب منتشر شده است اما غالب آنها فاقد بُعد ایجابی و راهبردی برای حل مسئله روی زمین هستند. متاسفانه تولید اندیشه های راهبردی و ناظر به حل مسئله در حوزه وحدت اسلامی دچار فقری مهلک است. وحدت اساسا هیچ گاه برای متفکران انقلاب «مسئله» نبوده و متاسفانه با مشاهده تنگنای فعلی جمهوری اسلامی نیز هنوز برای عده زیادی تبدیل به مسئله نشده است. آنچه امروز از نان شب برای متولیان جمهوری اسلامی که حوزه کاری شان غرب آسیاست واجب تر است، یافتن راهی برای حل مسئله نوع تعامل و مواجهه ما با جهان اهل سنت است. همانگونه که رهبر انقلاب فرمودند ما در یک پیچ تاریخی قرار گرفته ایم. لذا هرگونه تصمیم غیرکارشناسی ممکن است تبعاتی را به دنبال داشته باشد که تا ده ها سال آینده قابل جبران نباشد.

امروز تقریبا همه به این نتیجه رسیده اند که رویکردهای سنتی پیگیری مسئله وحدت اسلامی – که در عملکرد نهادی به نام مجمع تقریب مذاهب متبلور شده – کارآیی لازم را نداشته و اگر در جاهایی کار را خراب تر نکرده باشد، سود چندانی هم نداشته است. کمتر کسی وجود دارد که از این رویه ها حمایت کند.

سوالهای بسیاری در ذهن دغدغه مندان انقلاب اسلامی وجود دارد که پاسخ دقیق به آنها میتواند گره گشای بسیاری از مشکلات ما در حوزه وحدت اسلامی باشد. سوالاتی از این قبیل:

فهمی که از مسئله وحدت اسلامی در میان تصمیم گیران نظام وجود داشته تا چه حد درست و برپایه مبانی انقلاب بوده است؟
رویکرد فقهی و کلامی به مسئله وحدت اسلامی و با رهبری روحانیون تا چه حد درست و موفقیت آمیز بوده است؟
آیا سیاست وحدت اسلامی از آن جهت که مرزهای هویتی مذاهب را تحریک کرده، خود عامل گسترش تفرقه نبوده است؟
آیا نهاد «مجمع تقریب مذاهب اسلامی» کارنامه موفقی در راستای گسترش وحدت اسلامی داشته است؟
اصلا چرا «تقریب»؟ و چرا تقریبِ «مذاهب»؟ چه عقلانیتی پشت این مفاهیم وجود داشته؟
اصلا آیا ما برای پیگیری ایده وحدت اسلامی باید دست به ایجاد یک «نهاد» می زدیم؟
بر فرض که ایجاد یک نهاد برای پیگیری این مسئله ضروری بوده است، آیا حکومتی و رسمی بودن این نهاد توجیه قانع کننده ای دارد؟ آیا نهادهای مردمی نمی توانستند عملکرد بهتری داشته باشند؟
چرا ما نتوانستیم به یک نقشه راه واحد و منسجم در پیگیری این مسئله دست یابیم؟ ناهماهنگی و بعضا تعارض های راهبردی نهادهای مختلف نظام چه دلیلی داشته است؟ آیا مشکل مبنایی و بینشی است یا اینکه ساختاری و راهبردی است؟
آیا وحدت اسلامی سیاستی است که یک نهاد خاص باید آن را پیگیری کند یا اینکه یک روح کلی است که باید در تمام فعالیت های جهان اسلامی نظام جاری باشد؟
آیا اصولا مسئله وحدت اسلامی باید از موضع «حکومت جمهوری اسلامی» پیگیری شود؟
آیا حکومتی که آشکارا بر اساس مبانی یک مذهب خاص شکل گرفته، میتواند متولی وحدت میان مذاهب مختلف جهان اسلام باشد؟
آیا وحدت اسلامی باید در خارج از مرزهای ایران پیگیری می شد یا اینکه سامان دادن به مناسبات مذاهب در داخل مرزهای ایران اولویت داشت؟
آیا نباید سرمایه گذاری جدی تری برای همراه کردن بدنه حوزوی شیعه با ایده وحدت اسلامی صورت می گرفت؟
آیا پروژه وحدت اسلامی باید در سطح نخبگان پیگیری می شد یا در سطح توده ها و یا در سطح حکومت ها؟
تعارضات احتمالی میان سیاست وحدت اسلامی با منافع ملی در سطح بین الملل چگونه قابل حل و فصل است؟
بی اعتمادی تاریخی میان شیعه و سنی تحت چه مکانیسمی باید حل و فصل شود؟
پاسخ به این سوالات و ده ها سوال دیگر می تواند گره های بسیاری را بگشاید و به گشوده شدن افق های جدیدی بینجامد. مادامی که گفتگوهای جدی میان نخبگان برای پاسخ به این سوالات شکل نگیرد و همه چیز به اتاق های دربسته مدیران حواله شود، امید چندانی به حل و فصل این مسئله نیست.

پی نوشت:

[1] – ما در اینجا صرفا ذهنیت های موجود در میان اهل سنت را توصیف می کنیم و بدیهی است که قصد تایید هیچ کدام از اتهاماتی که متوجه تشیع میشود را نداریم.

[2]  – این کتاب پس از انقلاب اسلامی ایران توسط «شیخ محمد بن سرور زین العابدین» اهل عربستان سعودی و رهبر جریانی که به نام «سلفیه سروری» معروف است نوشته شده است.

[3]  – طبق نظرسنجی مرکز سابان وابسته به موسسه بروکلین واشنگتن در سال 2008، محبوب ترین شخصیت جهان عرب سیدحسن نصرالله بوده است و بشار اسد و محمود احمدی نژاد جایگاه دوم و سوم را کسب کرده بودند.

[4]  – شیخ یوسف قرضاوی رهبر معنوی اخوان المسلمین و رییس اتحادیه جهانی مسلمین: مفتی های سعودی و روحانیون در عربستان سعودی بسیار از من هوشیارتر و بیدارتر هستند، چرا که در آن زمان آنها از حزب الله و عملکرد این حزب انتقاد می کردند اما من گم‌راه بودم وحزب‌الله را حمایت کردم. من فریب مقامات ایرانی را خوردم و زمانی که بحث درخصوص تقریب مذاهب اسلامی در ایران بود به تهران رفتم و درآن نشست شرکت کردم درحالی که روحانیون سعودی در آن شرکت نکردند.

[5]  – در این زمینه میتوان به ماجرای اشتیاق ایران برای ارتباط گرفتن با حکومت اخوانی مصر و امتناع و سردی طرف مقابل اشاره کرد.

[6]  – به طور مثال در نظر سنجی معتبر «مرکز عربی پژوهشها و مطالعات سیاسی» ۶۴% نمونه‌ها سیاست خارجی ایران در جهان عرب را منفی یا تاحدی منفی ارزیابی کرده­‌اند (۴۹% آن منفی) و در مقابل ۲۱% آن را مثبت یا تاحدی مثبت یافته‌اند (۷% مثبت)

منبع: شعوبا